باران


صدای غرش آسمان را میشنوی؟ انگار دلِ ابر هم مثل دلِ خیلی از روزهای ما آدمها، آنقدر پر بوده که دیگر طاقت نیاورده و بغضش شکسته است. گاهی وقتها فقط یک تکانِ محکم، یک فریادِ از تهِ دل و نوری که تاریکی را بشکافد لازم است تا سکوت سنگینِ روزگار ترک بردارد و باران، سبکبال جاری شود.
پشت پنجره بایست و یک نفس عمیق بکش؛ به این بارانِ بیپروا نگاه کن. باران فقط خیس کردن خاک و شستن شیشهها نیست؛ باران آموزگارِ بزرگِ «رها کردن و بخشیدن» است. ببین چطور بیچشمداشت فرو میریزد، بیآنکه بپرسد دستهای زیر بارش دستِ کیست، یا این زمین خاکی لایق این همه زلال بودن هست یا نه. بر شاخهی خشک همانقدر مهربان میبارد که بر گلبرگهای نازک یاس. بزرگواری یعنی همین؛ جاری شدنِ بیقید و شرط، پاک کردنِ غبارها بدون اینکه منّتی بر سر خاک بگذارد.
این رعد و برقهای سهمگین هم بیحکمت نیستند؛ تلنگریاند که یادمان بیاورند دلگرفتگیهای زندگی و طوفانهای سهمگین همیشگی نیستند. تا آسمان غرش نکند و ابر خالی نشود، هوا به این زلالی و خنکی نمیرسد. زندگی هم درست شبیه همین دقایق است؛ گاهی دلت میگیرد، ترسها و دغدغهها مثل رعد بر سرت فرود میآیند و گمان میکنی جهان رو به تاریکی محض میرود. اما درست در همان لحظه که گمان میبری همهچیز در هم شکسته، بارانی از جنس امید میبارد و خاکِ خستهی جانت را دوباره زنده میکند.
شاید این رعد و برق آمده تا من و تو هم جرئت کنیم بارهای اضافه را زمین بگذاریم. کینهها، دلخوریها و تمام آن حرفهایی که گوشهی دلمان رسوب کرده را به زلالی این قطرهها بسپاریم و رهایشان کنیم. برای جوانه زدن و سبز ماندن، گاهی باید بارید و از نو شروع کرد.
بگذار باران هر آنچه غبارِ دلتنگی و رخوت است را با خود ببرد؛ فردا که آفتاب سر بزند، هوای دلت از همیشه روشنتر و پاکتر خواهد بود.